| داستان و شعر |
داستان هایم را به شما می سپارم بی آن که شعر گفته باشم
|
تبليغات وبلاگ
پيوند ها بر اساس نام نويسندگان
مهدي
حسن نازلی محمد احسان مصطفی سيد رضا الياسي بامداد اميد رضا امیر زاده حميد دلاوري حوزه هنری سیستان و بلوچستان حوزه هنری سمنان یوسف علیخانی انجمن ایرانیان مجید عین آبادی سید احمد رضوی محمد تقی حسن زاده توکلی(کارکاه داستان) مهدی زارع حسین علی جعفریان شروین شاهوزی پور رضا اعتماد ی نیا(اس ام اس بازی) رضا اعتماد ی نیا(ترفند های کامپیوتر) فانوس محبوبه رضا حسینی حبیب الله صادقی علی رضا قدرتی تمام پیوندها پيوند ها بر اساس نام وب يا سايت
قرآن و زندگی
آفتاب برگردان کار گاه داستان(محمد تقی حسن زا ده توکلی) گرد سوز شعر داستان و رویداد های ادبی من بر حاشیه ی رگ هایم چادر زده ام پادشاه اينترنت پاراگراف اس ام اس بازي خبر گزاري پارسيك ترفند هاي كامپيوتري بهترين ها ماهنامه ي فرهنگي هنري فانوس پزشك آنلاين من و تو(یکی بود یکی نبود) چرند پرند ميني ماليست و داستان كوتاه علی رضا قدرتی سایت تخصصی وبلاگ نویسان انجمن ایرانیان تادانه حوزه هنری سمنان حوزه هنری سیستان و بلوچستان سر به داران واژه تو هم حس كن لطافت سبز زندگي رو عاشقانه و بي بهانه دوستت دارم تا قيامت مردمکان انسانم آرزوست بزرگ ترين لينك باكس براي ايراني ها سيري در ادبيات پارس ايران ميهن من شب شعر و سخن دل گريه هاي من عضو شو بازی کن جایزه ببر :: قالب ساز :: طراح قالب
|
شبی در ده دو آهوی گرفتار
نگارم با تفنگی کنج دیوار نگارم را ترور کردند دزدان خدا اما دو آهو را نگه دار
معشوقه ی من یک تروریست است درست روی کمرش کالیبر بیست است درست چون من قد و قامت و تفنگش بینم از ترس فشار من دویست است درست محمد تقی حسن زاده توکلی فرق تو را چرا كند تيغ جفا چنين هدف
زهر دلش چرا كشد دُرِ درون اين صدف
دشمن خويش شد مگر دشمن تو از اين جهت
تيغ به روي خويش زد ليك ز جهل پر شعف
عالم جن و انس را تيغ زدست كين او
جمله ملك ز داغ تو ناله كنان اسف اسف محمد تقی حسن زاده توکلی چهار هزار كركس را يك جا دار زدند بر چوبه اي از آهن چهار هزار كركس را در چشمان جن زده اش جا داشتند انگار تا غروب نفس مي كشند
چهار هزار كركس از آهن بياوريد زن جير جيرك را بيدار مي كند بر چوبه اي از آهن چهارهزار كركس را
پايم شكسته است دستانم سنگ سارم كه نكردند بر چوبه اي از آهن زن جير
چشمان جن زده ات درزن انگار تا غروب
بر چوبه اي از آهن جير جيرت چهار هزار كركس را
تو از کدام منظومه می آیی که سیاه چاله ی چشمانت مرا به سوی خود می خواند؟!
کدامین سیاره ای که تنها قمرت منم؟!
بگذار بوسه های دنباله دارم را به کهکشان رویت بچسبانم! ۳۱/۴/۱۳۸۷سمنان
نعشكش هاي جواني ام زمزمه ي برگ هاي باران خورده درود گر ها را به خاكستر آغوش باد مي سپرند غروب تر كه مي شود گوش واره ي كبود آسمان شرف خاك را به خاك مي مالد چشمان غزال را به آغوش نفس هايت مي سپرند سرزمين مادري شب هاي خيس!
چشم بر شكوفه اي خونين جگري پاره پاره سنداني از غرور نفس هاي سرزمينم بر سنگ مي كوبم چشم بر افق نقشه اي از اطلسي هاي پژمرده ي كرانه ي سرزمين هاي بيگانه غرق مي شود قايقي كه در آسمان چشمانت شناكنان كناره مي گيرد
به آبشار بگویید بایستد!
این سنگ پابوس نمی خواهد
خودم را می خشکانم
تکه تکه هایت که به آب می زند
فریاد می زنم
مادر!
جگرت را نشکاف!
ریشه هایم مرده اند
محمد تقی حسن زاده توکلی- 12خرداد 1387 بازنویسی ۱۵خرداد۸۷
از گوشه ی چشمت نظری دزدیدم
این چشمِ که است از این و آن پرسیدم
از زیر مژه قطره ی اشکت چیدم
دق مرگ شدم بس که غمت را دیدم
محمد تقی حسن زاده توکلی۳۱اردیبهشت۱۳۸۷
ای نغمه ی چنگ بهارای آفتاب بی زوال هم ره تویی هم ره نما ساقی تویی پیمانه ما بر دست شه پرورده ام از جام او می خورده ام در مستی اش طی کرده ام دریای استدلال را هم سوگوارم هم خجل در بحر جوشانت به گل کشتی تویی دریا تویی در جان ما تقصیر ها بر کشتی جان هر دمی صد زخم زهر آگین زدم صد رقعه بر جان می زنی ای آبرو بخش سخا اکنون بیامد یار ما بردار از ما بار ما بر جان یار غار ما مهری بیفکن دیر پا
من مادر مردگاني كه دروازه ي شهر را بسته اند خواهرم كه در گهواره آسم گرفت سراغ تو هم مي آيد ابليس را مي گويم كه دستت را به كلون دروازه ببري كه نگهبان دروازه آسم بگيرد كه همسايه ي كناري آسم بگيرد كه من آسم بگيرم كه پدر كه مادر خواهرم قالي مي بافد گلويش خس خس مي كند جيغ مي كشي كه مسري نيست كه من به دار قالي نگاه كنم كه سينه ات به خس خس بيفتد كه دروازه گوش دهد كه كلونش چفت شود كه پدرت آِسم بگيرد كه مادرت كه من ابليس را صدا مي زنم دروازه را باز مي كنم كه آسم دنيا را بگيرد بهشت را بگيرد جهنم را بگيرد كه آسم ابليس را بگيرد
رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید وظیفه گر برسد مصرفش گل است و نبید (حافظ) زير اين پلكان گلوي زمين به اندازه ي خورشيد چاك خورده است كه ميان وجودم نردباني سايه ام را گم كند گردنش را مي زنم استخوان هايش را زير پلكان دفن مي كنم كه خورشيد از ميانه ي نردبانم كه درخت ميان شاخه هاي خود طناب داري گنجشك ها كه به پرواز درآيند به خون قسم مي خورم شاهرگم را كه بزنم خونش كه به زمين بچكد پيرمرد را صدا مي زنم كه هاي پيرمرد قصاب! ساطورت كجاست؟ ببين اين شگفتي كه دهقان چه گفت بدان گه كه بگشاد راز از نهفت تبر را كه برداري
گردنم را كه بزني سيب هاي حياط مي رسند سر كوه درخت سيبي كه دختري گاز مي زند سيب را كرمي كه در دوكدان صندوق حوض جا نمي شود رگ هايم را به تو مي سپارم كه بهار كه ساقه اش شكوفه بدهد پله پله سايه ام را همراهم كشانده ام كه اين جا كنار اين ديوار به سايه ام نگاه كنم صدايت خشكيده كه تشنگي كه سيب هاي كال قربان بخت كرم بروم! دیشب مردی را که جنازه ها را می فروخت، دار زدند تا من او را بخرم
تاقچه ی اتاقم خالی مجسمه ی روی آن مرده ماه ها است مرد جنازه نفروخته تنها استخوان می خوردم قاضی شهر پول هم ندهد دار می بافم که حلقه اش به حلقت باشد که او ریسمان باشد وتو
به طناب های دار سوگند مرد نجیبی بود کلاه انگلیسی سر می گذاشت دندان هایش را مسواک می زد بوی مرده می داد
به طناب های دار سوگند مرد نجیبی بود جنازه ها را که می آورد کفن ها را دستش می دادم ماچشان می کرد که امشب کفنی نمانده باشد که جنازه اش این بو را به خدا بوی کافور مرا به خوردن وا می دارد خاطرات یکی از چاکران شاه عباس به ضمیمه ی یادداشتی دیگر تهماندهي نوري كه خود را به زور از تنها روزنه اينجا كشانده تا نشاندهد در به بيرون راهدارد تا پاي ديوار كشيدهشدهاست. عقربها دارند به شكاف ديوارهاي شكمداده برميگردند، بيآنكه بايستند، و به صداي در گوشدهند كه قژقژكنان نور را تو مياندازد، و بوي خون تازه را تا سينهي داركوبها ميكشد. صداي داركوبها در سرم چرخميخورد، و زوزهي گرگها را به يادم مياندازد. پيش از اين كه نور بيرون نگاهم را كوركند، خون ليسيدهي روي زمين و استخوانهاي ليسيده نگاهم را تا پاي ديوار ميكشد، و در شكافها دنبال موجوداتي ميگردد كه لحظهاي پيش دورهام كردهبودند، و حالا زير شكاف ديوارهاي شكمداده منتظر ميهماني بعديشان ماندهاند. اين بيرون همهجا تارشدهاست. سرم راست به كمر يكي از نگهبانها ميخورد، و يك چيزي دستم ميافتد. نگاهم به غلاف شمشير نگهبانها تيزشدهاست كه دو عقربِ در هم چنگانداخته، روي آن نقششدهاست. نگهبان كتاب را از دستم ميگيرد. يك برگ آن را ميكند، و كاغذ را دستم ميدهد ، و هنوز نصف برگهاي كتاب كندهنشدهاست. يكيشان ميگويد؛ « كي به آخرين برگ ميرسيم؟» آن يكي؛« هيچگاه! حسنش اين است كه بر همه برگها يك چيز نگاشتهاند»، و هر دو تا جايي عقبميروندكه بتوانم كلاه تركتركشان را، رداي سرخ بلندشان را ببينم، و تا كمر برايم دلا ميشوند كه نيزهي بيرونآمده از كلاهشان در چشمانم برقبزند. دو نگهبان همينطور دلاشده عقبعقب ميروند تا به سايهي درختي تكيهدهند، و پايش بنشينند كه من با اين كاغذ خلوتكنم : « به پارسي گوييم؛" هر كس تني را جز به تدارك قتل نفس و جز فساد در زمين بكشد، گويي همهي مردم را كشتهاست". طايفهاي از ايشان اين را دستمايهاي ساختند از براي تلبيس كه" بل سوّلت لكم انفسكم امرا" [1].تو يك تن كشتهاي چه پرهيزي كه بيش خون نريزي؟ وديگر گفتند: اگر اين قتل به فرمان كند، مستحق پاداش است كه مجاهدان ميدان نيز اين چنينند، و اگر جز به فرمان، عيسي[ع] كالبدي را جان بخشد، گريبانش به چهارم آسمان بردوزند، و طايفهاي گفتند اين فرمان خاص اميران راست». پدرم قصاب بود، چون پدرش قصاب بود، ولي نتوانستهبود گوشت به خوردم بدهد. هميشه ميگفت: « مجبورشوي گوشت آدم هم ميخوري»، ولي اولين كسي كه اين كار را كرد من نبودم. آنموقع صداي داركوبها از سقف ميآمد، و ميان بوي عرق ميپيچيد. همه به هم چسبيدهبوديم، و خيسي تن همديگر را حسميكرديم. ديوارهاي شكمداده هنوز شكافنخوردهبودند، و صداي قريچقريچ جانورها از زير آن شنيدهميشد. باريكهي زير در تنها روزن آنجا بود، ولي آنجا تاريك نبود، و هيچ منبعي براي اين نور پيدا نميكرديم تا اين كه همه فهميديم اين نور از كجاست بي آنكه به يكديگر بگوييم. من نميفهميدم توي آن بوي عرق، وقتي آدم نميتوانست جابهجا شود، و از هر طرف خيسي تن ديگري به آدم ميچسبيد، دلاراست شدن براي يكي مثل خودشان چه مفهومي داشت. اسمش«خسرو» بود. مو هاي قهوهاي تابدار تا شانهاش ميرسيد. راحت ميشد پيدايش كرد، چون تنها لباس او سفيد بود، و گاهي آدم را به فكر ميانداخت كه نور آن جا از همين لباس باشد تا اين كه اتفاقي افتاد، و همه چيز را روشنكرد. دلاراستشدن يا هر كار ديگر به ما كمك نميكرد. كناريام به زور دستش را بيرونميكشيد تا به پيشانياش فشاردهد، و من هرچه ميكردم نميتوانستم جايي براي پايم بازكنم. دست رو به روييام به كمرش بود، و سعيميكرد صاف بنشيند، و دوباره خستهميشد. بوي عرق برايمان عادي ميشد، ولي چند لحظه بعد چنان شديد ميشد كه دوباره به سينهمان فشارميآورد. تنها ميشد به صداي داركوبها دقيقشد، و لحظهاي همه چيز را فراموشكرد كه كمكم آن هم برايمان محوشد. ديگر نه بوي عرق ، نه سردرد، نه پادرد، نه كمردرد. همه فراموششدند. چشمانمان به عمق ديوارها خيرهشدهبود. همان جايي كه صداي قريچقريچ ميگفت، جانوراني آنجا زير ديوارهاي شكمداده اينطرف آنطرف ميروند تا شكافي پيداكنند، و سراغ ما بيايند. تكههايي- كه شايد همراه پيچيدن صداي داركوبها كه ديگر نميشنيدم- از سقف ميافتاد، به زمين نميرسيد. از همه طرف سمت آن خيزبرميداشتند، و همين كه لبشا ن به آن ميرسيد، برميگشتند. من تنها تماشاميكردم. قدم نميرسيد همه چيز را ببينم. همه طرف تكههاي كاهگل ميپريدند، و بعد يك طرف پرتش ميكردند. يك بار كه يك تكه افتاد جلوي دستم، بزاق ازش ميچكيد. دوباره صداي داركوبها در گوشم ميپيچيد، اما من زوزوهي گرگهايي را ميشنيدم كه حلقهزدند وپوزههايشان را رو به همديگر گرفتهاند، و از زور گرسنگي ميخواهند سر همديگر بپرند. پدرم هر جا مينشست از آن گرگها ميگفت. براي من قصه شدهبود، ولي آن موقع فكركردم، خودم آن گرگها را ديدم. از جا پريدم. ديدم صداها بالا رفته و در هم تنيدهشده، و نه ميشود صداي داركوبها را شنيد، نه قار و قور شكم ديوار را. يك لباس سفيد تكهتكه ميشد، و خونش از دهان همه ميچكيد. تنها من نشستهبودم. همه مشغولبودند، و براي اين كه دومي من نباشم، مجبورشدم ميان آنها بپرم. پوزهي گرگها در ذهنم بود، و يك تكه در دستم افتاده بود كه همينطور ميتپيد. از دستم سر ميخورد، و نميتوانستم ببينم. يكدفعه همه جا تاريك شدهبود. فقط از زير در نور ميآمد. شكم ديوار داشت بچههايش را ميزاييد، و تنها سايههاي كشيدهشان ديدهميشد كه چنگشان را سپر صورتشان گرفتهاند، و شمشير خميدهشا ن را از عقب جلوميدهند. پدرم گفتهبود، مجبورشوي اين كار را ميكني، و من از گرگبودن ميترسيدم. از اين كه گرگ باشم ميترسيدم. قلبي كه دستم بود به من گفت گازش بزنم، ولي جويدهنميشد. براي همين دست من افتادهبود. از ديوارها فاصله گرفتهبوديم، و وسط جمع شدهبوديم. بوي خون تازه جاي عرق را گرفتهبود. صداي عقربها را ميشنيديم كه از ديوار پايينميافتند، و جلوميآيند. يكي گفت؛ دارند برميگردند. نگاهكردم. از لاي ديوارهاي شكمداده نگاهمان ميكردند. دوباره همه گرگ شديم. عقربها سرازير شدند، و همه وسط جمعشديم. همه گرگ بودند. همه همديگر را دريدهبودند. تنها گناه من اين است كه آخرين گرگ من بودم. بعد از آن عقربها برنگشتند. جلوآمدند. دور پايم حلقهزدند. از همه طرف صداي جويدن ميآمد كه در بازشد. نور خودش را تو انداخت، و بوي خون تازه را تا سينهي داركوبها كشيد، و عقربها به شكم ديوار برگشتند. دو نگهبان دوباره تعظيمميكنند، و كلاه سرخ تركتركشان كه شمشيرش را جلوكشيدهاست به دلم چنگميكشد. صداي داركوبها ميآيد، و در سرم زوزهي گرگها ميپيچد. « امور مملكت معطلمانده. عاليجناب منتظراست.» محمدتقی حسنزاده توکلی ارديبهشت- شهريور86
|
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
آرشیو مطالب
امکانات
|